چرا می نویسم؟
برای خودم می نویسم! قرار نیست که این نوشته ها منتشر شود. پس هر چه دلم می خواهد می نویسم! برای کسی و به یاد کسی هم نمی نویسم که بخواند و ایرادی بگیرد.
بلکه اینها همه برای خودم و سرمایه ی خودم و برای دل خودم است. آن دلی که مرا از نجف آباد، شهری که منتسب به نجف اشرف است به قم که حرم اهل بیت(ع) است، آورد. همان دلی که بارها اسیرش بوده ام و ددمنشانه مرا در هم کوبیده است. همان دلی که به جای تحمل و محل نگذاشتن به علفهایی که به حسب ظاهر و در مدار و حوزه ظاهرا قدسیه ای بودند و نیز سبزه های محلی و فیروزه ای، متاسفانه نم نمکی دل داد.
و پس از مشاهده آن درازی ماتحتها که در بشقاب هایی چینی و ایرانی با مارک های چینی و یا چینی با مارکهای ژاپنی، این دل بیچاره و مهربان شکست خورد. روی هم ریخت. داشت پژمرده می شد ولی نشد. اما شکر خدا اگر در باب عشق و دلدادگی نتوانست اهل منطق و تحمل باشد و به اصطلاح بند را به آب داد، از جهت لجبازی هم که شده بود، تحمل کرد و نگذاشت که این آسیب فراتر از مرزهای آن لحظات کودکانه برود.
بلکه اگر بزی به علفهایی که به دهانش قرار بود مزه کند و شیرین کام شود، نرسید، خود علفها نیز خشک شدند و عاقبتی جز سوختن نداشتند و این حسرت بر فرصتهای از دست رفته بود که از قرائن و دلائل و شواهد و از این طرف و آنطرف و در دهان زید و عمر و بکر به گوش می رسید!
نمیخواستم و هرگز هم نمی خواهم که ماجرای دلم را بتمامه بگویم که مثنوی هزار من است. این فقط اشاره بود. اشاره ای که هیچ کس حق ندارد بخواندش! اشاره ای که هیچ کس در شان انسانی اش نیست که اصولا بپایدش و از این پائیدن، ثابت نمی کند مگر حیوانیت خود را و لا غیر!
متاسفانه تمام نشد این اشتباهات و باز هم در شورابه ها و گلها گیر کردم! البته از گلها و شورابه ها تا حدی هم راضی ام. به خصوص که عطر دل انگیز و صفای موج زده در سر تا پای گلها مرا مست و دیوانه می کند، هر از چند گاهی!
نیز آنانی که چون ماهند و هرگز دستی به آنها برده نشد و نیز آنانی که آزادگی و دلدادگی قرین با مسمائی نامشان بود و نیز دوستان ایشان، نیز بد نبودند و همه خوب و شاید من بد بوده و هستم. بستگی دارد که چگونه رویتش کنی!
جمال را بینی یا خصال را؟ که اگر هر دو آید چه نیکو و چه آفرین گویان شود این زبان برگرفته از دل و جان خراباد من!
گریه که سکوت را شکست، دیگر قلم که هیچ، عرش الهی نیز می شکند. سر که شکست از دماغ خون می آید و خون که آمد، جان به لب می رسد و جان که به لب رسید، دیگر هیچ!
خرده گیری ها بس و شکرم جدیر! که عزت به جلال خداوندی در همین است وبس والله!
نوشته شده در طلوع آفتاب ۲۹ اردیبهشت سال۱۳۸۷ قم
